بازم ۳۰ شهریور اومد ، این روز روزه شومیه 
روزی که منو از آسمون جدا کردن
و به زمین آوردن ..
روزی که همه بهم می گن تولدت مبارک
به جز اونی که مدتهاست رفته و
فقط یه ردپا از خودش به جا گذاشته ..
***
چند کیک روی شمع می گذارم
تا مبادا
یک سال دیگر ،
با یک فوت ...
دود شود !!!
***
" در ماندنم هيچ رفتني نبود ... باشد که در رفتنم جاي ماندني پيدا کنم .. ! "
هر سلام یک خداحافظی در پی داره ... و این بار نوبت وداع بی نام و نشان رسیده ...
به آهستگی اومدم و به آهستگی می رم ..
آخرین کبریت دخترک کبریت فروش هم سوخت ..
خداحافظ ... همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده است
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ
خداحافظ خداحافظ ... همين حالا ..

باز باران بی ترانه ,
با تمام بی کسی های شبانه ,
می خورد بر مرد تنها ,
می چکد بر فرش خانه ؛
باز می آید صدای چک چک غم ,
باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده ؛
نمی دانم ...
نمی فهمم ...
کجای قطره های بی کسی زیباست ...
چرا مردم نمی فهمند که آن کودک
که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد ,
کجای ذلتش زیباست ... ؟؟؟

هی فلانی ؟ ...
می گویند رسم زندگی چنین است ؛
می آیند ...
می مانند ...
عادت می دهند ...
و می روند ...
و تو در خود می مانی ...
و تو تنها می مانی ...
راستی نگفتی ...
رسم تو نیز چنین است ؟ ...
مانند فلانی ها ؟
روزهای بودنش همه با اوبیگانه بودند .
کسی نه شاخه گلی برای او می آورد , نه برایش لبخند می زد , نه می گریست .
وقتی رفت ...
همه برایش گل آوردند , سیاه پوشیدند و برای رفتنش گریستند شاید ...
تنها جرمش نفس کشیدن بود ...

از تمام راز و رمز های عشق
جز همین سه حرف ,
جز همین سه حرف میان تهی ...
چیز دیگری سرم نمی شود ؛
ولی ...
راستی ...
دلم
چه می شود؟

یه ذره ...
دو ذره ...
سه ذره ...
.
.
.
نه ! نوشتن از دل تنگ کار من نیست ... .

شمارش معکوس شروع شده
یک سال دیگه داره می گذره و من یک سال به مرگ نزدیک تر می شم
اونجا ... ته خط ... توی آخرین ایستگاه ... یه نفر انتظار منو می کشه
و من لحظه شماری می کنم تا به سوی او پرواز کنم
اما چه حیف
من بالی برای پرواز ندارم
همون لحظه تولد بال منو چیدن
توی زندگی سعی کردم با عشق و محبت بال هامو ازشون پس بگیرم
و باز افسوس
که این دفعه هم با بی رحمی تمام , اونا رو شکستن ...
آره من پرستوی بال شکسته ام
و فقط به وسیله ی مرگه که می تونم برای همیشه به آسمون وصل بشم
لحظه تحویل سال , پای سفره هفت سین , می رم به دیدار ماه ,
می رم تا با هاش درد و دل کنم می رم تا بهش ثابت کنم حاضرم برای به دست آوردن آسمون حتی از بارون هم بگذرم
می رم تا با بارون وداع کنم ,اونو در آغوش بکشم و بگم باید اونو فدا کنم تا به صبح برسم
برای آخرین بار با بارون اشک هام گونه هام رو ستاره بارون می کنم و تک تک اون ستاره ها رو گوشه قلبم زندونی می کنم
۵
۴
۳
۲
۱
...
نوروز سال ۱۳۸۷ ....
و من در آغوش آسمان , دست در دست صبح , کنار سفره هفت سین زندگی به سوی ابدیت پرواز می کنم .
آیا کسی هست که همسفر این پرستوی بال شکسته بشه ؟

ای شمایی که معنی پرواز رو نمی دونید
چرا بال هایم رو بستید و باز کنج قفس انداختید
پرنده ای که به قفس برگرده دیگه آواز نمی خونه
دیگه لب به آب و دون نمی زنه
یه گوشه کز می کنه , بال هاشو جمع می کنه
و چشماشو می بنده تا میله های قفس رو نبینه
آخه اون ...
هیچ کس حال پرستویی که به قفس برگردونده شده رو نمی دونه ...
من آب و دون نمی خوام
بذارید پرواز کنم ... !
از این مردم ... از این زندگی ... از خودم ... از اون ...
دارم ذره ذره آب می شم
از وبلاگ قبلی خسته شدم ...پاکش کردم
خدا می دونه از این یکی کی خسته می شم
.
.
.
آنقدر انتظار کشیدم که دفتر نقاشیم تمام شد.
دیگه حتی به تنها ترین مونس تنهایی هام
تنها محرم رازم
این دل شکسته ام اعتماد ندارم.
گاه و بی گاه در گوشم نجوا می کرد که
این همه انتظار
این همه دفتر نقاشی
ماهها و روزها و ساعت های بی تو ماندن
رخت بر بسته و می رود
و تو می آیی...
اما امروز...
نیامدی...
می دانی برگ چندم دفتر بی وفایت را امروز
همین امروز که دیدنت رو از من دریغ کردی ,
نوشتی....
همیشه احساسم این بود که
عطر این عشق دست نسیم بیفتد تا همه
بدانند که آخر به هم می رسیم.
اما امروز..
به همه ی اینها شک کردم.
دوست ندارم یه روز..
یه روز که شاید خیلی نزدیکه..
بیای و ببینی که چه زود
چه زود دیر شده...
چه زود دیر شده و اونی که از خودت روندی
کسی نبود جز یه دلتنگ ...
جز یه تنها....

کردمت عمری صدامولاجوابم رابده
امتیازی درمیان شیخ وشابم رابده
سائلم عمریست دراین باب یاهومی زنم
دربرویم بازکن مولاجوابم رابده
یابگواین باب رحمت جای هر دیوانه نیست
یاقبولم کن سزای انتخابم رابده
مرغ شب می داندازبس نصف شب نالیدم
مهربانا نسخه آسوده خوابم رابده
نیستم من دست خالی نیستم بی واسطه
آمدم بردرگهت درمان نابم رابده
هم رقیه دخترت هم اصغرشش ماهه را
واسطه آورده ام مولاثوابم رابده
آن ثوابی که بپیوندد مراباخالقم
ذره ای هستم خدایا آفتابم رابده
به ذره گرنظری آل ابوتراب کند
به آسمان رود وکارآفتاب کند

میگذشت ازتوی كوچه دوره گرد..
دوره گردم كهنه قالی می خرم
كاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری كوزه خالی مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت ناله زدو بغضش شكست:
اول سال است و نان در سفره نيست
ای خدا شكرت ولی اين زندگيست؟؟
بوی نان تازه هوش از تن ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود
بد تر از اين خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم كه خدا آنجا نبود
ناگهان آواز خوب دوره گرد
پرده ي انديشه ام را پاره كرد
دوره گردم كهنه قالی می خرم
كاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری كوزه خالی مي خرم
خواهرم بيرون دويد بی روسری
آی آقا :
سفره خالی می خری؟..


